خاطره سعید نفیسی از نسیم شمال / می‌خواهند روزنامه‌ام را بدزدند!



خاطره‌ها همواره رَنگی تند از احساساتِ رنگارنگ همراه خود دارند؛ از روشنیِ نشاط و شادی و خرّمی و لبخند گرفته تا تیرگی یأس و افسردگی و اندوه و ماتم. اما جدای از احساسات، خاطره‌ها کوله‌باری از نکته و اندرز و نهفته‌های تاریخی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، دینی و سیاسی را نیز بر دوش خود می‌کشند که هرچه فرد یا افرادِ راوی یا موضوعِ (سوژه‌ی) خاطره نامدارتر و سرشناس‌تر باشند، طبیعی است که ارزش‌های فراشخصیِ خاطره‌هایشان نیز بیشتر خواهد بود و اهمیت ثبت و ضبط آن‌ها نیز افزون‌تر.
بر این اساس، گروه گزارش و میزگرد خبرگزاری ایرنا بر آن است تا زین پس خاطره‌هایی از نامدارانِ فرهنگ و هنر و ادبِ این سرزمین را که در لابه‌لایِ صفحه‌های تاریخ مکتوب و شفاهی ایران ثبت شده است، در قالب سلسله مطلب‌هایی با عنوان «یادی و خاطره‌یی» باز تعریف کند تا از این راه یاد و نام بزرگان و سرآمدانِ فرهنگ‌ساز سرزمینمان تازه شود.
در نخستین شماره از «یادی و خاطره‌ ای»، به سراغ خاطره‌ نوشته‌های روانشاد استاد سعید نفیسی (زاده‌ 1274 ش. / متوفا 1345 ش.)، ادیب، نویسنده، تاریخ‌نگار، مترجم و استاد دانشگاه تهران رفته‌ایم تا دیده‌های او را از یکی از مردمی‌ترین شاعران تاریخ ادبیات فارسی، روانشاد سید اشرف الدین گیلانی معروف به «نسیم شمال» (زاده‌ 1249 ش. / متوفا 1312 ش.)، که صاحب و شاعر روزنامه‌ مردمی «نسیم شمال» بود، بخوانیم.
آرامگاه استاد نفیسی در بقعه «سر قبر آقا» (واقع در پایین ‌تر از چهارراه مولوی) است و پیکر مرحوم سید اشرف الدین حسینی گیلانی نیز در گورستان ابن بابویه شهر ری به خاک سپرده شده است.
اینک خاطره مرحوم استاد سعید نفیسی از نسیم شمال:

** چگونی آشنایی سعید نفیسی با آقای نسیم شمال

در آغازِ دوره مشروطیت، هنگامی که کشمکش در میان مستبدین و مشروطه‌ طلبان – به اصطلاح آن زمان – به منتهای شدت رسید، زودتر از همه بانگ مردانه‌ ای برخاست که از بس بلند بود، به گوش ما کودکانِ دَه، دوازده ساله‌ آن روز هم رسید. اشعاری در میانِ مردمی که باذوق‌تر و بیدارتر بودند، انتشار می‌یافت که از هر حیث تازگیِ خاص داشت.
مردی به زبان بسیار ساده‌ عوام‌ فهم با منطقی عجیب و دلاوریِ باورنکردنی بر دستگاه استبداد می ‌تاخت و اندک هراسی از آن نیرویی که از هر گونه جنایت خودداری نمی‌کرد ، نداشت. ما کودکان این اشعار را از بر می‌کردیم، اما نمی‌دانستیم گوینده‌ آن‌ها کیست. نمی‌دانم این اشعار از کجا و به چه وسیله به دست ما می‌رسید؛ در هر صورت کودکانِ هم ‌سنِّ من آن را به یکدیگر می‌دادند.
سال‌ها گذشت؛ این اشعار تا روزی که وارد زندگی شدیم، در ذهن ما بود. در آن روزهایی که من وارد زندگی شدم، در سراسرِ تهران بیش از سه، چهار چاپخانه‌ حروفِ سربی نبود. یکی از آن‌ها چاپخانه کوچکی بود تقریباً روبروی سبزه‌ میدان که اغلب در سر راهِ من بود و «مطبعه کلیمیان» نام داشت. تمام چاپخانه عبارت از دو در دکان بود که به هم راه داشت. در یکی از آن‌ها ماشینِ چاپ و حروف‌چین‌ها را جا داده بودند. در دکان دیگری میزی با دو، سه صندلیِ چوبی مندرس و یک دستگاه تلفن دیده می‌شد.
روزی با یکی از دوستان از برابرِ این چاپخانه می‌گذشتیم؛ در پشت آن میز، مردی دیدم که چهل ساله می ‌نمود و سر فرو برده و به اصطلاح «غلط‌گیری» می‌کرد. عمامه سیاه کوچک، قبای آبی پر رنگ و عبای سیاهِ کارکرده در برداشت. تنومند و تا اندازه‌ ای فربه بود. ریش جوگندمی خود را تقریباً از ته زده بود. پیشانیِ برجسته و گونه‌های پرگوشت و لبان برآمده و بینیِ تقریباً پهن و چشمان درشت داشت. قد او متوسط و چهارشانه بود.
آن دوست مرا نگاه داشت و آن مرد را به من نشان داد و گفت: این سید را می‌بینی؟ سید اشرف، مدیر روزنامه نسیم شمال، همین است. می‌خواهی با او آشنا شوی؟
من از خدا می‌خواستم، زیرا که روزنامه او در آن زمان در اوج شهرت و رواج خود بود. تازه دانسته بودم که گوینده آن اشعار دلیرانه‌ بسیار ساده و بسیار دلنشین که حتی کودکان ده، دوازده ساله را نیز تسخیر کرده بود، همین سید اشرف‌ الدین گیلانی، مدیر روزنامه نسیم شمال است.
این روزنامه از صدر تا ذیل، شعر بود و همه اشعار را همان سید اشرفِ معروف می‌ساخت. تردیدی نیست که وی مبتکر و مؤسس سبکِ بسیار مهم و بسیار مؤثر و بسیار دلپذیری در شعر فارسی است… و جای آن دارد که مقام بسیار مهم و شامخی در شعر برای او قائل بشویم. تا پیش از او شعر تنها زبان خواص برای خواص بود… . سید اشرف ‌الدین نخستین کسی در زبان فارسی است که نوعی خاص و ممتاز از شعر پدید آورده است که نه تنها الفاظ آن، بلکه معانیِ آن هم در دل عوام که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، می‌نشیند. این اقبالِ عظیمی که سال‌های دراز مردم ایران به شعر او داشته‌اند و ما را در کودکی نیز مسحور کرده بود، از اینجا است.
ما وارد دفتر چاپخانه شدیم. دوست من توجه وی را به ما جلب کرد و مرا به او معرفی کرد. آن مرد که وی را از بزرگانِ روزگار می‌دانم، با کمال سادگی و فروتنی برخاست. لبخندی در چهره او دیدم که تازه بود و حتی در سخت‌ترین مراحل زندگی از او جدا نشد. دست پُرگوشت و انگشتانِ کوتاه و درشت خود را به سوی من دراز کرد. فوراً بیرون رفت و شاگرد قهوه‌خانه‌ ای را که مجاور چاپخانه بود، صدا کرد و سه استکان «چای قندپهلو» سفارش داد. دیری نگذشت که پسربچه‌ ای با سه استکان که در نعلبکیِ آن‌ها چهار حبّ قند کوچک گذاشته بود، وارد شد. سید گفت: اجازه بدهید تا چای می‌خورید، من این ستون آخر روزنامه را غلط‌ گیری کنم.
وقتی که از کار فارغ شد، اصرار کردم از اشعار تازه‌ ای که در این شماره روزنامه هست، برای ما بخواند. باور کنید به شکل عجیبی خود را جمع کرد، مانند کودکی که از مردانِ مسن پرهیز می‌کند. سر را به زیر افکند و در همان حال با کمال حجب و با لحنی بسیار گیرنده گفت: «اینها برای شماها نیست، برای این بچه‌ها است» و با دست مردمی را که در خیابان رفت ‌و آمد می‌کردند، نشان داد. من از اینجا دانستم که این مرد بزرگ است، بسیار بزرگ‌تر از آنکه من تصور می‌کردم. با آنکه می‌داند سخنِ او چگونه در مردم روزگار جادو می‌کند و از هر افسونی در جامعه گیراتر است، تا این اندازه ساده است و اندک کِبر و غروری از این همه شهرت در او راه نیافته است.

** آبگوشت‌های مخصوص سید اشرف‌‌الدین گیلانی

سید اشرف‌الدین منظماً هر هفته چهار صفحه روزنامه نسیم شمال را که تقریباً سراسر آن شعر بود، در همان مطبعه کلیمیان چاپ می‌کرد و انتشار می‌داد. قیمت تک‌فروشیِ آن نخست پنج شاهی بود و در اواخر شش شاهی (سیصد دینارِ آن وقت) می‌فروخت. روزی که نسیم شمال درمی‌آمد، ده دوازده بچه‌ یازده ساله در مدخلِ مطبعه کلیمیان صف می‌کشیدند و سید به دست خود روزنامه را در میانشان تقسیم می‌کرد و عصر آن روز با کمال درستکاری پول‌هایی را که از فروش روزنامه‌ خود به دست آورده بودند، به او می‌دادند. سید با همین پول این هفته را به آن هفته می‌رساند. نمی‌دانم چه سِحر و کرامتی در کار سید بود که این کودکانِ بی‌کس و ضامن را به کمالِ درستی و امانت عادت داده بود و هرگز یک تن از ایشان یک دینار در معامله خود با سید تخلف نکرد.
تا پایان جنگ دوم جهانی سید در تهران منتهای شهرت را داشت؛ با این همه در کمال سادگی و قناعت می‌زیست. سال‌ها حجره‌ ای در مدرسه صدر در جلوخان مسجد شاه داشت و ما آنجا نزد وی می‌رفتیم. روزهای جمعه معمولاً ما را در همان حجره می‌پذیرفت و گاهی بر روی منقلِ آهن سیاه، که آن زمان «منقل فرنگی» می‌گفتند، آبگوشتِ چرب پر از آجیل؛ و گاهی هم طاس‌ کبابی می‌پخت. مخصوصاً علاقه‌ ای داشت که در آبگوشت قیسی و برگه هلو و برگه زردآلوی بسیار بریزد. آبگوشت را در سه کاسه لعابی می‌کشید و در بادیه مس نخود، لوبیا و گوشتِ آن را با گوشت‌کوبِ بسیار کارکرده‌ای می‌کوبید و گوشت‌کوبیده را هم سر سفره می‌گذاشت. همیشه در سفره‌ی او پنیر و سبزی و ماست هم بود. تابستان‌ها اغلب انگور عسکری و زمستان‌ها همیشه حلوا ارده بر سر سفره داشت.
طبع وی به شیرینی بسیار مایل بود و همیشه در جیب‌های گشاد لباده‌اش آب ‌نبات و شکرپنیر و کشمش سبز داشت و هر وقت در راه به ما می‌رسید، مشت بزرگ خود را از آن پُر می‌کرد و از جیب بیرون می‌آورد و به ما تعارف می‌کرد. گاهی که رد می‌کردیم، می‌گفت: «من بمیرم، بگیر؛ روی سید را زمین نینداز!». این دو جمله تقریباً همیشه تکیه ‌کلام او بود. هنگامی که می‌خواست قسم بخورد، می‌گفت: «به جان سید!».

** سید گُلی بود که دلش پُر خون است، اما می‌خندد

در آن زمان در تهران چند خط واگون‌ اسبی بود که با کمال تأنی مسافت‌های کوتاه تهرانِ آن روز را در مدتی دراز می ‌پیمود. یک روز جمعه به عادت مألوف به حجره سید رفتم. نزدیک ظهر بود. سید به محض اینکه از راه می‌رسید، در حجره خود لباس روز را می‌کند؛ اگر تابستان بود، یک عبای نازک بوشهری بر خود می‌پیچید و اگر زمستان بود، پوستین کهنسالی را که داشت بر دوش می‌انداخت. دیدم سید هنوز لباس خود را عوض نکرده است. پرسیدم: مگر بیرون رفته بودید؟ گفت: آری، صبح که از خواب پاشدم، دیدم تا ظهر کاری ندارم. آمدم دم بازار، واگون‌ِ دروازه قزوین را سوار شدم، وقتی که به آخر خط رسیدم، دوباره برگشتم و ظهر شد و چنان‌که می‌بینید، حالا از آنجا می‌آیم.
پس از شرح این واقعه باز آن خنده فرح ‌انگیزِ عجیبِ خود را سر داد. این نمونه‌ ای است از کارهای عجیب و در ضمن مضحکِ این مرد شریف. می‌بینید که خدای چه روح کودکانه‌ ای به او داده بود. راستی هم که تا زنده بود، به همان سادگی و بی‌پیرایگیِ کودکان بود. من در سراسر زندگی مردی دوست ‌داشتنی‌تر از او ندیده‌ام.
در ضمنِ آنکه ظاهرِ وی بسیار بَشّاش و خوش‌رو و آزاده از جهان به نظر می‌آمد، پیدا بود که در باطنِ او غم و حزنی هست که آن را برای خود نگاه داشته و تعمّد عجیبی دارد که برای مردم ظاهر نکند. در اشعارِ وی نیز این حالت هست؛ در ضمنِ اینکه می‌خندد و مردم را می‌خنداند، یک گوشه‌ها و کنایه‌های بسیار دل‌انگیزی دارد که غم از آن می‌تراود. وقتی که اشعار خود را به بانگ بلند می‌خواند، لحن او حزن‌انگیز و غم‌زده می‌شد. سر و گردن خود را مانند کسی که نوحه می‌خواند به راست و چپ حرکت می‌داد. باور می‌کنید که در این حال چند بار در گوشه چشم این مردی که ظاهری تا این اندازه خندان داشت، اشک دیدم؟ پیدا بود که روزگار او را می‌آزارد؛ حوادث او را در چنگال خود می‌فشارند؛ رنج می‌برد؛ ناراضی است؛ جهانی بهتر از این می‌خواهد و نمی‌یابد؛ در پیِ مردمی می‌گردد که هرگز نیافته است؛ با این همه، مردانگی و بزرگواری را در این می‌بیند که دیگران را از خود غم‌زده نکند. خنده‌ها و شوخی‌های او همه از این راه بود؛ مانند گُلی بود که دلش پُر خون است، اما می‌خندد.

** نسیم شمال را به دارالمجانین بردند / می‌خواهند روزنامه‌ام را بدزدند

پیدا است که چنین آدمی از بس «خود را می‌خورد»، باید سرانجام کارش به جنون بکشد. همین‌طور هم شد. در همان حجره مدرسه صدر انحراف و اختلالی در مشاعر او پیش آمد… . شنیدم که سید اندوخته‌ای در همان حجره داشت و کسانی که چشم به آن دوخته بودند، جنونِ بی‌آزارِ او را بزرگ کردند و او را با وسایل نامشروع به دارالمجانینِ آن روز بردند.
این دارالمجانین در محوطه نسبتاً تنگی در دروازه قزوین بود. وقتی که خبر به من رسید، سرآسیمه به آنجا رفتم. محوطه دارالمجانین دارای سه حیاط بود؛ در حیاط اول دیوانگانِ بی‌کس، در حیاط دوم دیوانگانِ محترم‌تر و در حیاط سوم زنان را جای داده بودند. در حیاط دوم، در بالاخانه در اطاق کوچکی رو به جنوب، سید که در آن زمان نزدیک هفتاد سال داشت، روی دوشکی (تشک) که لابد حدس می‌زنید باید خیلی چرکین باشد، به اصطلاح چمباتمه نشسته و زانوهای خود را بغل گرفته و سر را به سینه فرو برده بود، به‌طوری که متوجه هیچ کس و هیچ چیز نمی‌شد. مدتی در کنار گلیم پاره‌ای که فقط نیمی از اطاق کوچک را فراگرفته بود، نشستم. شاید نیم ساعت ساکت و بی‌حرکت نشستم تا سر را بلند کرد. تا چشمش به من افتاد قاه‌ قاه بنای خندیدن را گذاشت. به اندازه‌ای بلند و پر از شور می‌خندید که سراپای جثه‌ بزرگ تنومند او تکان می‌خورد. سپس نزدیک دو شعر از اشعار خود را از این طرف و آن طرف پی‌ در پی و با سرعت عجیبی خواند و در تمام این مدت خیره خیره بر من می‌نگریست. یگانه حرف خارجی که زد، این بود که گفت: «می‌خواهند روزنامه‌ام را بدزدند».
پس از آن چهار بار دیگر به دارالمجانین رفتم تا کاری کنم که او را راحت نگاه بدارند. این چهار بار هم پیش او رفتم. هر بار لاغرتر و پژمرده‌تر و شکسته‌تر می‌شد. بار آخر به کلی تغییر کرده بود و جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود. عجیب‌تر از همه این است که در تمام مدتی که در دارالمجانین بود، عمامه را از سر خود برنداشت و عبا را از خود جدا نکرد و با همان‌ها می‌خوابید.

* آنچه روایت شد، بخش‌های برگزیده‌ ای بود از خاطره‌های روانشاد استاد سعید نفیسی از روانشاد سید اشرف‌الدین گیلانی که در سه بخش با عنوان «نسیم شمال» (1 تا 3) در این کتاب ثبت شده است:
«به روایت سعید نفیسی»؛ به کوشش علیرضا اعتصام، نشر مرکز، چاپ سوم، تهران، 1390؛ صص 268 تا 280.

میزگرد**3067*1436*گزارش: امیرحسین دولتشاهی*انتشار: داود پورصحت*



انتهای پیام /*










شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید